سلام آقای رییس جمهور
من یک جوان روستایی هستم. اگر یادتان باشد در دور اول سفرهای استانی برای شما یک نامه نوشتم و مشکلات مالی خانواده مان را گفتم و شما هم برای ما پنجاه هزار تومان فرستادید که مشکلات ما را خیلی حل کرد. راستش مشکل دیگری برای من و دوستم پیش آمده که اگر می شود باز هم به ما کمک کنید.
یک روز که به لب چشمه رفته بودم دختری را دیدم که برای برداشتن آب آمده بود و یک دل نه صد دل عاشقش شدم. از آن به بعد هر روز به چشمه می رفتم که او را ببینم و شکر خدا توانستم به هر سختی ای که شده مخش را بزنم. مدتی بعد رفتم خواستگاری ولی خانواده اش گفتند که دخترشان را به آدم بی پول نمی دهند. از طرفی هم دوستی دارم به اسم مظفر که بهترین دوست من است و همانطور که شما گفتید قرار است چند سال دیگر در یکی از بنگاه های زود بازدهی که قرار است در روستایمان ساخته شود مشغول به کار شویم. مظفر هم عاشق دختر کدخدا شده اما کدخدا گفته که می خواهد دخترش را به یک شهری اصیل بدهد.
حالا آقای رییس جمهور می شود به ما کمک کنید که زن بگیریم؟
